صاد خانه ارسال پیام  اینستاگرام  تلگرام  اندیشوران  RSS  سایت علی صفدری در زمینه ادیان ملل و انسانها  درسگفتارهای حسین و انسان  حریصا  ما و زرتشت درسگفتارهای ما و زرتشت  نامه به پاپ letter to pope

 سایت انسان و ادیان

یادداشت | حکایت سربازی و پادگان ...

سه شنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۲، ۱۰:۰۰ ق.ظ


//bayanbox.ir/id/7610402790008514226?view


     چند ماهی می شد که سربازی ام تمام شده بود و هنوز در دوره آموزش نظامی شرکت نکرده بود. هیجده ماه در پورتال اهلبیتعلیهم السلام سربازی ام را گذرانده بودم و برای تکمیل پرونده جهت دریافت کارت پایان خدمت نیاز به گذراندن دوره آموزشی داشتم. هیجده ماه از عمرم را در دوره سربازی می گذراندم، تازه هر کسی به ما می رسید می گفت: مگر طلبه ها هم سربازی می روند؟! هرچه بود گذشته بود، به خیر و خوشی با تمام مشکلاتش؛ اما این دوره آموزشی برای خودش مکافاتی شده بود. برای شرکت در دوره ثبت نام کردم و قرار شدم مهر ماه دوره برگزار شود، اما به هر ترتیب این اتفاق نیفتاد و دهم آذر را اعلام کردند که در تیپ امام صادق علیه السلام حضور به هم رسانید تا به پادگان اعزام شوید.

     دهه اول محرم شد و من در طهران منبرهایی را که قول داده بودم را رفنم؛ هر روز و شب هم منتظر به دنیا آمدن فرزند دومم بودیم. من خودم گمان می کردم که سوم محرم بچه به دنیا می آید که نشد و دست آخر در روز سیزدهم محرم (8آذر1391) به دنیا آمد. روز چهارشنبه بود که دخترم قدم به دنیا گذاشت و فردایش هم از بیمارستان مرخص گردید و من باید جمعه صبح در پادگان می بودم. پنجشنبه آخر شب آمدم قم تا فردا صبح اول وقت به مرکز فرماندهی تیپ امام صادق علیه السلام بروم.

     صبح زود بعد از نماز صبح، در گرگ و میش هوا زنگ زدم تاکسی آمد درب منزل و راه افتادم. برای ورود به تیپ، تحویل دادن موبایل هایی که همراه داشتیم خودش مصیبت بزرگی بود. چند ساعتی داخل مجموعه معطل شدیم تا کم کم واکسن های لازم را بزنیم و لباس های نظامی مان را تحویل بگیریم و ... . صد و چند طلبه هر کدام از شهرستان و شهری آمده بودند تا در این دوره شرکت کنند، چرا که دوره مخصوص طلاب بود. از همان ثانیه های نخستین و نگاه های اول به چهره ها به راحتی می شد تفاوت های فرهنگی را لمس کرد. نزدیک ظهر بود که دیگر لباس های نظامی مان را بر تن کرده و وضو گرفته منتظر نماز بودیم. برای ما که لباس معمولمان عبا و عمامه است، پوشیدن این لباس نظامی کمی ناهمگون بود؛ آن عزت و  وقار لباس روحانیت را هیچ پوششی ندارد.

     پس از نماز و ناهار، روحانیون و طلابی که دیگر سرباز پیاده نظام بودند را سوار اتوبوس کردند و به سمت پادگانی که قرار بود در آنجا دوره برگزار شود اعزام کردند. از قم که به سمت کاشان می روی، یکی دو کیلومتری استراحتگاه مارال، در جاده ای خاکی پیچیدیم و رسیدیم به درب جایی که نامش «مرکز آموزش باقرالعلومعلیه السلام» بود. از اتوبوس ها پیاده شدیم و منتظر ورود به پادگان بودیم که آقایی لباس سپاهی برتن آمد دم در ایستاد و بعد از خوش آمد گویی و گفتن تذکرات لازم، یکی یکی وارد پادگان شدیم. نزدیک غروب بود و گفتند هر کسی هرجایی و روی هر تختی که می خواهد بخوابد، تا فردا جاها مشخص گردد و گروهان بندی شوید و ...

     موبایل هایمان را هم که در همان قم ازمان گرفته بودند دیگر تحویل ندادند و ما رو دستی خوردیم که نگو و تا دو سه روز تلفنی نداشتیم که از خانواده ها مطلع شویم. آن شب دیگر آزاد باش بودیم و طلبه ها چندتاچندتا دور هم حلقه زده و با آشناهای تازه شان به گفتگو نشسته بودند. بعد از شام نوبت خواب رسیده بود و تقریبا همه چون از صبح زود مهیای کار بودند خستگی در چهره شان موج میزد. بعد از سختی پوتین هایی که از ظهر پوشیده بودیم، تخت های پادگان خودش حکایتی بود؛ مخصوصا اینکه شب اول در طبقه بالای من طلبه ای شمالی که هزار ماشاءالله اندامی فربه و درشت داشت خوابید و من تا صبح منتظر بودم که این ذکر رکوع تخت به سجود تبدیل شود و من زیر اوار تخت له شوم.

//bayanbox.ir/id/5126382002775270563?view

     روز اول پادگان ما را به دو گروهان تقسیم کردند؛ گروهان شهید رجایی و شهید باهنر. از همان ساعت های نخست روز اول به ما گفتند که سعی کنید سریع هماهنگ شوید و نکات مهم و کلیدی صف بندی و نظام جمع و غیره را آموزش دادند تا فردا یا پس فردا که فرمانده تیپ به بازدید از مجموعه می آید، مراسم به خوبی برگزار شود. برای اینکه کمک و همکاری ما را هم برانگیزانند مدام می گفتند فرمانده که بیاید، اگر از نظم و تلاش مجموعه شما خرسند شود تخفیفی در مدت دوره تان خواهد داد و ما همانند کودکان کلاس اولی زودباورانه تمام هم و غم مان شده بود احساس مسولیت که تلاش کنیم سریع با آموزش های لازم ارتباط برقرار کنیم. هرچه بود بسیار کودکانه ما همیاری کردیم و فرمانده تیپ آمد و ما هم آنقدر مراسم استقبال از او را خوب اجرا کردیم که لبخند رضایت بر چهره تک تک مسولان پادگان نشست اما تخفیف و کم شدن دوره و ... کشکی بود که هنوز نسابیده بودندش.

     یکی از غمناک ترین صحنه ها آن لحظه ای بود که بر روی پارچه های زردی برای هرکدام از ما با ماژیک عددی نوشته بودند و آن شد شماره هر کدام از ما و باید همانند اسیران ایرانی در عراق که تصاویرش را بسیار دیده ایم آن تکه ی پارچه زرد را به سینه می دوختیم. من شدم شماره نوزده گروهان شهید باهنر. الحق و الانصاف دیگر با رفقای اسیرمان در عراق مو نمی زدیم. هر کدام از طلاب نخ و سوزن را به زور با هم هماهنگ می ساختند و به طرز فجیعی کوک های ناهمگونی بین لباس و پارچه زردشان برقرار می ساختند. من که توان زیبا دوختن را در خود نمی دیدم، در میان همه گشتم و طلبه ای را که بسیار زیبا برای خودش این کار را انجام داده بود یافته و این مسولیت مهم را به او واگذار کردم. طلبه آذری زبانی که در کرج ساکن بودند و آن لحظه که اولین دیدار ما بود با خنده به صورت من نگاه کرد و گفت: خدا وکیلی من شبیه آلمانی هام! و چقدر شباهت داشت. از همان لحظه دیگر او معروف شد به «آلمانی» و شاید برخی طلاب تا روز آخر نام اصلی او را یاد نگرفتند.

     ارشد های هر گروهان هم خودش ماجرایی بود. گروهان ما که شهید باهنر بود، سیدی بابلی که مداحی می کرد ارشدش شد و گروهان دیگر را ریش سفیدی به عهده گرفت که تا روزهای نخست محبوب بود و کم کم که احساس مسولیتش بالا گرفت همه بچه های گروهانشان ربان به شکوه گشودند. بنده خدا جز مسن ترین طلاب حاضر در پادگان بود و بچه ها به شوخی می گفتند پدرت اگر یک سال زودتر تولدت را جلو می انداخت، عفو رهبری شامل حالت می شد و ...؛ باید بروی حقت را از پدرت بگیری. سید گروهان ما هم عجیب صدایی داشت و یک خط روضه اش کافی بود برای یک ساعت هیئت. تا یک یاحسین می گفت همه قلوب را جریحه دار می کرد.

//bayanbox.ir/id/5504189383982775727?view

     شور و نشاط جاری در پادگان، حال و هوای روزهای مدرسه را در دل شعله ور می ساخت. هرچند که دوری و نگرانی از اهل و عیال سخت بود، علی الخصوص که دخترم دو روزه بود که من به پادگان رفته بودم؛ اما محیط صمیمی و دوستانه خیلی سریع بچه ها را با هم اخت کرد. یاد شیطنت های پاک و بی غل و غش نوجوانی دوباره زنده شده بود و انرژی نهفته هفت هشت ساله سرباز کرده بود. آنقدر این موضوع پررنگ بود که یکی از طلبه ها که یک سال و نیم با هم در یک مجموعه سرباز بودیم میگفت: شیخ علی من باورم نمیشه تو انقدر شور و نشاط داشته باشی، ما در همه یک سال و خورده ای گذشته جز یک سلام خشک و رفتار بسیار جدی از تو ندیدیم!! شیطنت ها آنقدر بالا گرفت که دیگر همه همراه شدند و مجموعه صد نفری جز یکی دو نفر همه یک دست گشتند.

     رفته رفته همه مرا «شیخ علی» صدا می زدند و من توانستم از تمامی عنوانین و القابی که در طول دوره برچسب برخی شده بود جان سالم به در ببرم. یکی از دوستان وقتی این کلاه نظامی را بر سر می گذاشت دیگر با فیدل کاسترو مو نمی زد و همین اسم رویش ماند «فیدل»؛ دیگری که اسمش زمان بود و برخی می گفتند «مکان» و سومی مختار لقب گرفت و یکی هم شد کیان مختار و ...

     نمی شود از حق گذشت که با وجود سختی های موجود، مسولین پادگان حرمت طلبه ها را داشتند. در میان کلاس های گوناگون، جوانی را که آورده بودند مخابرات تدریس کند، نتوانست با بچه ها بسازد و کارشان بالا گرفت. طلبه ای هم که یکی دوسال بیشتر از برخی طلبه ها سن نداشت حکایتی بود. نمی دانم معاون آموزشی پادگان بود یا چیز دیگری؛ اما رئیس پادگان بسیار می گفت مراعاتش را بکنید، او تازه امسال وارد سپاه شده و شور و حالی دارد!. بنده خدا گمان می کرد هنوز دهه شصت است و در کوران جنگ با عراق هستیم. علاقه خاصی به تفنگ بازی داشت که بچه ها می گفتند: عشق تیر است. بسیاری از بچه ها دق و دلی از او داشتند و آیینه ی دق او ما بودیم. در میان دشت و کوه که گروهان ها را می بردند، نصف بیشتر خشابش را پشت گوش ما خالی می کرد تا شاید قلبش آرام گیرد، اما صد حیف که او خسته شد و ما هنوز... 

     در میان همه کلاس ها و گفته های همه استادانی که برای دوره دعوت کرده بودند، یک گفته پای ثابت سخنانشان بود و آن اینکه سعی داشتند این نکته را جا بیاندازند که اگر سپاه نبود، روحانیت نبود! ؛ اسلام نبود! ؛ ایران نبود! و قس علی هذه الباب. یک بار که رئیس پادگان در نمازخانه صحبت می کرد به صراحت گفت: روحانیت به ده درصد وظیفه اش عمل کرده و سپاه به نود درصد و روحانیت همه چیزش را مدیون سپاه است. من هم نتوانستم طاقت بیاورم و زبان به دهان بگیرم؛ یک ساعت تمام با او بلند بلند بحث کردم. برخی از بچه ها که فضا را ناگوار می دیدند و گمان می کردند دود این بحث های من به چشم همه می رود و سبب می شود که دوره را تشدید کنند، سعی داشتند که مرا از جان جناب رئیس جدا کنند و نتوانستند. آخر سر، کار چنان شد که جناب رئیس از موضعش عقب نشینی کرد و حرفش را پس گرفت؛ اما باز در برخی کلاس ها این سخنان بود تا روزی که کلاس ادیان داشتیم و آقایی که درس می داد بحث را کشاند به وهابیت و کوتاهی روحانیت و باز من و گوش های سرخ شده و زبان سرخ... با او هم گفته ام به درازا کشید و تمام حرفم این بود که امروزه تنها کسانی که دارند با دشمنان عقیده علی الخصوص وهابیت مبارزه می کنند، روحانیت اند. از کتاب ها و مقاله ها و موسسات گوناگون و ... گفتم و باز حکایت ادامه داشت ...

//bayanbox.ir/id/4444232749679491952?view

     ده روزی از دوره آموزشی می گذشت و مرحله اول میدان تیر شد. گروهان ما اول تیرهایش را زد و بعد نویت گروهان رجایی شد. در این فاصله که تا آنها کارشان تمام شود، گروهان ما دور رئیس پادگان حلقه زدند و چند نفر از طلبه ها و من دقایقی صحبت کردیم. من از فضایل امیرالمومنین گفتم و ماجرای قاسم بن هارون که چگونه شیعه ناب بود و ... بعد از صحبت های ما، گروهان دوم هم آمد و همه جمع شدیم. جناب رئیس شروع به صحبت کرد و حالش سخت منقلب بود و گریه اش گرفت که چرا ما شما شاگران امام صادق علیه السلام و سربازان امام زمان علیه السلام را اذیت می کنیم و از همه حلالیت طلبید و  سید بابلی هم چند خطی روضه خواند. همان شب در خوابگاه اعلام شد که رئیس چهار روز به همه مرخصی داده و همه پس فردا آمدیم خانه.

     چند روز مرخصی به سرعت برق و باد گذشت و ما دوباره به پادگان آمدیم. بعد از بازگشت از مرخصی کار سخت تر بود؛ چرا که کلاس های تئوری تمام شده و نوبت بخش های عملی دوره آموزشی بود. هر روز بساطی داشتیم و از همه بدتر و بانمک تر، همان طلبه شمالی مسوول بود. یک روز به همه ما ماسک های شیمیایی دادند. البته که قبلش چند جلسه تئوری در این زمینه داشتیم؛ اما قرار بود که تجربه عملی اش را هم کسب کنیم. خلاصه اینکه بعد از تحویل گرفتن ماسک ها و نصبشان بر روی صورتمان راهی شدیم. آمدیم به دشت و بیابان اطراف پادگان؛ نمی دانم چند دقیقه گذشته بود، اما من دیگر جایی را نمی دیدم. تمام فضای داخل ماسک را بخار گرفته بود و دیگر جایی دید نداشت. یکی از طلبه ها که اهل زابل بود وضع جانسوز مرا که دید، آمد و دستم را گرفت و در مسیر کمک حالم شد. یکی از طلبه ها که وضعش از من هم اسفناک تر بود، از بس بخار گرفته بود که از مسیر خارج شده و مسافت زیادی را تنهایی و اشتباه طی کرده بود. نفهمیدم دقیقا چقدر ماسک زده بودیم، اما همینکه فرمان برداشتن ماسک ها صادر شد؛ انگار ما دوباره جان گرفته ایم و تازه قدر هوا و نفس کشیدن را فهمیدیم. در کنار این قدر نفس کشیدن را دانستن، حرکات و رفتارهای مسوول شمالی همه ما را به خنده انداخته بود. آن حس و حال و آن شور مسولیت و ... باعث شده بود که با فرزنمایی هایش از کنار هرکدام از ما که رد میشد، چیزی بشنود.

//bayanbox.ir/id/3004270442810228899?view

     شبهای محرم و صفر بود و هر شب بعد از نماز مغرب و عشا یکی از طلبه ها ده دقیقه-یک ربعی صحبت می کرد. قبل از مرخصی من یک شب منبر رفته بودم و شب پنجم ماه صفر که معروف شده شب شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها است دوباره طلبه ها گفتند که بعد از نماز من منبر بروم و رفتم. مدت زمان منبر نباید بیش از حد می شد؛ چرا که بعد از نماز دو کلاس پشت سر هم داشتیم. من شروع به صحبت کردم و چون به تازگی یکی از آقایان طهران درباره وجود نازنین حضرت رقیه سلام الله علیها حرف های ناگواری زده و تشکیک کرده بود و ایشان را منسوب به یکی از اصحاب امام حسین علیه السلام نه خود ایشان دانسته بود؛ پیرامون سخنان آن آقا مطالبی گفتم. از ثابت بودن وجود حضرت رقیه سلام الله علیها و کتب متقدم و متاخر گفتم و کراماتی و... و گفتم که بر مبنای «تسامح در ادله سنن» اصل چنین گفته هایی باطل و نارواست. همچنین گفتم  همانطور که برخی از مراجع عظام فرموده اند، طبق این قاعده زیارت و توسل به این بانوی سه ساله بر طبق موازین شرعی است. مجلس بسیار گرم شد و بچه ها همه بغض های نهفته شان را آشکار کردند و سید بابلی روضه و سینه زنی را به راه انداخت و خلاصه اینکه مراسم یک ساعتی طول کشید و در روند کلاس بعد از نماز تاخیر شد. مراسم که به پایان رسید؛ همه منتظر بودند تا استاد کلاس بیاید، اما مسوول شمالی ما آمد و سعی داشت خود را غضبناک نشان دهد و از تاخیر در کلاس شاکی بود؛ اما بچه ها که همه حس اسرای عراقی را داشتند و گمان می کردند این آقا با روضه شان مخالفت کرده سخت برآشفتند و او هم رفت.

     دیگر صمیمیت بین مجموعه در اوج بود و کمر دوره شکسته؛ طی شدن روزها سرعت بیشتری گرفته بودند. گعده های شبانه در خوابگاه حال و هایی بود. هر شب سعی می کردم در یکی از حلقه های گعده حضور داشته باشم. یک شب آن چند طلبه مشهدی که بساط چای شان همیشه پهن بود. یک شب شمالی هایی که اکثریت را تشکیل می دادند و ... آنقدر حرف های گوناگون در این گعده ها رد و بدل می شد که حد و حصر نداشت. برخی مشکل منبر رفتن داشتند و برخی لباس پوشیدن و برخی... خلاصه باید برای هر کدام از اینها نسخه ای هم می پیچیدیم. سیدی بود که در اواسط دوره اولین فرزندش به دنیا آمد. دو روزی به مرخصی رفت. اسم  پسرش را گذاشت علی اکبر.

//bayanbox.ir/id/4464601930728197352?view

     یک روز، ما را از صبح بردند در کوه های اطراف و تا ظهر برگشتیم. مدام تیر می زدند و ما باید شیرجه وار به روی خاک می افتادیم و سعی می کردیم تخیلمان را بیدار نگه داریم که همین الان دشمن حمله کرده است. باران هم می بارید. تا به پادگان بازگردیم خیس خیس شده بودیم. یک روز هم ما را بردند مراسم سنگر کنی را اجرا کنیم. تا ظهر سنگر کندیم و بعد از نماز و ناهار هم قدری مسولین پادگان شلیک بازی کردند و برگشتیم. یک روز هم دور تا دور پادگان هر کدام برای خود قبری کندیم که اسمش را گذاشتند سنگر یک نفره که اگر شبی دشمن به پادگان ما زد هر کدام به سنگر تک نفره خود برویم و ...

     یک روز، بعد از ناهار بر روی تخت هایی که صدای مناجاتشان گوش فلک را کر می کرد، دراز کشیده بودیم و برادر بزرگوار شمالی مسوول شروع کرد شلیک کردن و ما مجبور بودیم با سرعت جت های جنگی خودمان را به قبرها یا همان سنگرهای دورتادور پادگان برسانیم. آنقدر عجله داشتیم که فرصت پوتین به پا کردن و کاپشن پوشیدن نشد و همگی ساعتی را که درون سنگر خزیده بودیم را در سرمای شدید هوا لرزان طی کردیم.

     شبی درون خوابگاه خوابیده بودیم. نیمه های شب بود که من مدام پایم را تکان می دادم درون پتو که بسیار مخملی و نرم بود. در حالت خواب و بیداری به خودم می گفتم که پتوهای پادگان که از این پتوهای سخت و جانکاه بود؛ پس چرا انقدر نرم و مخملین شده!!؛ ناگهان دیدم که پتوی مخملین تکانی خورد و من با ضربان قلبی که بلند بلند می نواخت کمی سرم را بالا آوردم ببینم چرا پتو می جنبد. دیدم گربه ای پایین تختم لمیده و موهای گربه همانند پتوی مخملین می نموده؛ چنان فریاد زدم که همه بیدار شدند. فردا صبح باید نوبت به نوبت به همه دوستان شرح ماجرا می دادم.

     شبی هم خوابیده بودیم که آژیر آمبولانس و صدای مدام شلیک گلوله ما را به خود آورد. بالاخره خشم شبی که از روز اول مژده اش را داده بودند نوبتش شد. همه با لباس های کج و ماوج و چهره های خواب آلود در سرمای هوا تشکیل صف دادیم و برادران پادگان ما را به فیض صداهای گوش نواز گلوله می رساندند. یکی دو ساعت طول کشید تا خلاصی بیابیم. بعد از همه شلوغ پلوغی ها، وقتی سرشماری کردند دیدند یکی کم است. بعد از کلی جستجو دیدند که جناب ارشد گروهان رجایی دارد سلانه سلانه از حمام می آید. گاهی حمام رفتن برکات عجیبی دارد!!

//bayanbox.ir/id/3931478063059168097?view

     یک شب هم رفتیم مراسم بمب های خطرناک که آتش های بزرگی داشتند. آن شب شبی بود که دو روز دیگر دوره تمام می شد. حس و حال شب علمیات داشتیم و بعد از اجرای مراسم در همان سیاهی شب بیابان، سید بابلی و روضه ای و محشری و ...

     قرار شد روز آخر از صبح برویم آخرین مرحله بیابان و جنگ؛ اما وقتی صبح چشم گشودیم تمام کوه و بیابان یک پارچه پوشیده از برف بود. تا لباس و کلاه و تفنگ و ... تحویل دهیم ظهر شد. از خستگی روز آخر به معنای حقیقی کلمه جستیم. نماز ظهر و عصر که خوانده شد، فرمانده تیپ از قم آمد و مراسم اختتامیه به اجرا درآمد. یکی از دوستان شعر طنزی درباره دوره گفته بود که خوب غوغا کرد. بعد از آنکه دو سه ساعتی معطل افاضات بزرگواران و مراسم اختتامیه شدیم، ناهار روز آخر را در ظرف های یکبار مصرف به دستمان دادند و الوداع. خودِ خداحافظی با مجموعه ای که یک دوره نظامی با هم بودن را تجربه کرده حکایتی است بس مفصل...


//bayanbox.ir/id/1458848934968446178?view


    

نظرات (۶)

سربازی آخوندی ندیده بودیم که دیدیم.
  • انسیه سادات
  • خیلی شیرین و شیوا بود

    سلام علیگم- احسنتم. طیب الله انفسکم
    پاسخ:
    سلام / شما آقای محمد حسن رهبران هستید؟
    بسیار شیرین بود

    در پناه خدا باشید...
  • منم از یزد
  • یادش بخیر عجب روزایی بود شیخ علی
    چه رود گذشت
    واقعا طلبه ها سربازی میرن؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
    پاسخ:
    سلام / طلبه ها تا زمانی که مشغول تحصیل هستند همانند سایر تحصیلگران دانش؛ معافیت تحصیلی دارند و بس.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

    وادی السلام یادنامه علما

     ارسال پیام  خانه  اینستاگرام

    وادی السلام یادنامه علما

     Podcast