آیین ما | نوشته های علی صفدری در زمینه ادیان، ملل و انسانها

علی صفدری | Ali Safdari

صاد

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «dorje aghigh» ثبت شده است

//bayanbox.ir/id/4278656726013433444?view

     در «دُرج عقیق» آمده است:


     مرحوم نجاشی در کتاب رجالش، در ذکر احول «حسن بن علی بن زیاد الوشاء» معروف به «أبی محمد الوشاء» نقل می کند: آن هنگام که زمان احتضار او رسیده بود، گفت: برای من شهادت دهید، و این لحظه زمانی نیست که آدمی دروغ گوید؛ از حضرت صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: «واللّهِ لایَمُوْتُ عَبْدٌ یُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُوْلَهُ ، وَ یَتَوَلّى الأَئمَّةَ فَتَمَسَّهُ النّارُ ؛ به خدا سوگند هر بنده اى كه خدا و رسولش را دوست بدارد و ولایت امامان را پذیرفته باشد و از دنیا برود، آتش دوزخ به او نخواهد رسید». وی در آخرین لحظات زندگانی اش، برای بار دوم و سوم این حدیث را روایت نمود.

    * رجال نجاشی / ص 138

//bayanbox.ir/id/4278656726013433444?view

     در «دُرج عقیق» آمده است:


بخشی از گفته های استاد حسینی قزوینی درباره برخی از مستبصرین و نوه خیانتکار مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی:

    اگر شرح حال شیخ محمد انطاکی – فارغ التحصیل و دکترای دانشگاه الأزهر مصر و قاضی القضات دمشق و از شخصیت‌های طراز دوم کشور سوریه - را بخوانید که وقتی حقیقت برای او روشن شد، چشم بست و پا بر روی هوی و هوس خود گذاشت و از همه چیز گذشت. حتی گفته‌اند که در زندگی خود به جایی رسید که برای نان شبش هم محتاج شد؛ زیرا خانه سازمانی، مقام و منصب، میز تدریس و ... را از او گرفتند. وقتی این خبر به خدمت حضرت آیت الله العظمی بروجردی (ره) رسید، ایشان امر فرمودند که یک مقرّری و شهریه ساده برای او به سوریه بفرستند تا با آن زندگی کند. ما، هم‌چنین افرادی را در تاریخ داشتیم.

     هم‌چنین آقای صالح الوردانی – اهل مصر و مدرس دانشگاه با موقعیت ممتاز – بعد از این‌که شیعه شد، او را از تمام مسئولیت‌هایش عزل کردند و تمام امکانات رفاهی را هم از دستش گرفتند. تا الآن هم حدود 20 کتاب در ابطال عقائد اهل سنت نوشته است و هر یک از کتاب‌هایش، زیبنده کتاب سال است. هم اکنون هم در یک موقعیت خیلی سخت و دشواری زندگی می‌کند. متأسفانه با این‌که زیبنده بود نظام مقدس جمهوری اسلامی در این زمینه قدمی را بردارد، قدمی را بر نداشت و این کار، مقداری هم سدّ راه برای خیلی از افرادی است که حقیقت برای آنها روشن است و می‌ترسند که حداقل به عسر و حرج گرفتار نشوند. اگر هم‌چنین موقعیتی برای اهل سنت و وهابیت باشد، آنها با آغوش باز استقبال می‌کنند کما این‌که چندی پیش برای یک شیعی هم‌چنین اتفاقی افتاد و کتابی علیه امام زمان (علیه السلام) نوشت و در عربستان سعودی چاپ کردند و از برادر ایشان شنیده‌ام که یک حقوق ماهیانه‌ای که 20 برابر استاد دانشگاه است به او می‌دهند و یک ساختمان مجللی برای او در عربستان سعودی مهیا کردند و یک ساختمان مجللی در لندن. حتی یکی از رفقا نقل می‌کرد که وقتی برادر او به مکه رفته بود، وقتی تشکیلات او را دید، تقاضای ملاقات کرد و آب دهانش را جمع کرد و یک تُف مفصلی به پیشانی او انداخت که سراسر صورت او را گرفت و گفت:  احمق! مایه ننگ ما شدی.

     بدون هیچ حرف دیگری هم از اتاق خارج شد.

     هم‌چنین آقای سید حسین موسوی - نوه مرحوم سید ابو الحسن اصفهانی (ره) – وقتی از تشیّع برگشت:

پسر نوح با بدان بنشست                      خاندان نبوتش گم گشت

     وهابی‌ها چه تجلیل و احترامی از ایشان کردند! کتابی به نام تصحیح شیعه، علیه شیعه نوشت که حضرت آیت الله العظمی سبحانی فرمودند: صدام در یکی از سخنرانی‌هایش گفت: اگر جنگ 8 ساله ما با ایران، هیچ فلسفه‌ای نداشت جز این‌که سید حسین موسوی این کتاب را نوشت، برای ما کفایت می‌کند.

     او در زمان شاه، یک عمامه بر سر می‌گذاشت و صورتش را با تیغ می تراشید و علنا به شراب‌ فروشی‌ها و کاباره‌ها و سینماها هم می‌رفت. حتی حضرت آیت الله العظمی سبحانی نقل می‌کند: ایشان در خارج بود. آمد و بر سر آقای هویدا کلاه گذاشت و یک پول هنگفتی از ایشان گرفت و فرار کرد.

     هم‌چنین، ایشان با فاحشه‌ها ارتباطی تنگاتنگ داشت و چندین چک به آنها داده بود و وقتی از ایران رفت، چک‌هایش برگشت خورد و این قضایا در روزنامه‌ها منعکس شد که فلانی با فلان فاحشه ارتباط داشت و به این مبلغ، چک داده بود و چک او هم برگشت خورده است. این شخص، تا این اندازه منفور و مستهجن بود. حتی حضرت آیت الله العظمی شبیری زنجانی، تعبیری را نسبت به ایشان به کار بردند که من تا به حال هم‌چنین تعبیری را از ایشان حتی نسبت به شمر بن ذی الجوشن نشنیده بودم. همین فرد وقتی از تشیع برگشت، اهل سنت و وهابیت چقدر از او تجلیل و احترام کردند! و چقدر امکانات مالی در اختیار او قرار دادند! حتی وقتی به عربستان سعودی می‌رفت، با ملک فهد و مقامات بالا، ارتباط تنگاتنگی داشت!

     حال، شما ببینید شخصیتی مانند صالح الوردانی را که به حقْْ، در جهان تشیع، شخصیتی مانند ایشان را خیلی کم داریم، چه وضعیتی دارد!

     بحث ما عمدتا بر روی شخصیت‌های علمی اهل سنت است که هنوز آن پرده سیاه تعصب، جلوی چشم‌شان را تیره و تار نکرده است. اگر حقائق برای اینها روشن شود، سریع و بدون تأمل، حق را می‌پذیرند.

//bayanbox.ir/id/4278656726013433444?view

     در «دُرج عقیق» آمده است:


     نقل می کنند مرحوم آیت الله العظمی بروجردی از نظر شجاعت، حسینى بود. خیلى آدم نترسى بود. در جریان لوایح ششگانه، که آیة الله بروجردى مخالفت کرده بود، شاه قائم مقام رشتى و صدر الاشراف را مى‏ فرستد قم، خدمت ایشان که بگویند: «دخالت در این امور، شأن شما نیست.»

     آیة الله بروجردى در پاسخ مى‏ فرمایند: «به شاه بگویید: کارى نکند که عصایم را بردارم و عمامه‏ ام را بر سر بگذارم و تاج و تختش را ویران سازم.» صدر الاشرف گفته بود: «این را که نمى ‏شود به شاه گفت؛ ناراحت مى‏ شود و بین دو شخصیّت بزرگ به هم مى‏ خورد.» از این رو به شاه مى‏ گوید: «حضرت آیة الله بروجردى گفتند: اعلیحضرت، شاه مملکت است.» شاه، با عصبانیّت گفته بود: «پس سیّد باید سرجایش بنشیند و در این امور، دخالت نکند!» قائم مقام گفته بود: «آقا! ایشان این جورى نگفته است. ما نخواستیم بین شما و ایشان را به هم بزنیم. بلکه حرف ایشان این بود که: شاه، کارى نکندکه عصایم را بردارم...» شاه، ترسیده بود و گفته بود: «من، مقلّد ایشان هستم!»

//bayanbox.ir/id/4278656726013433444?view

     در «دُرج عقیق» آمده است:


     یکی از حوادت تلخ روزگار مرحوم آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی، ماجرای قتل آقازاده ایشان بود. یکی از شاگردان ایشان نقل می کنند:

     از جمله خاطرات من در نجف اشرف، قضیّه کشته شدن فرزند مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانى است. فردى بنام شیخ على قمى، بین نماز مغرب و عشأ، با چاقو به آقا زاده ایشان حمله مى‏ کند که منجر به قتل وى مى‏ شود. در این قضیه، دست آقا سید محمّد پیغمبرى، عموى آیة الله خامنه‏ اى، به خاطر ممانعت و جلوگیرى از قتل، زخمى مى ‏شود.

از این حادثه غم‏ انگیز، دو خاطره عبرت‏آ موز به یاد دارم: اول چگونگى برخورد حضرت آیة الله آقا سید ابوالحسن اصفهانى با این حادثه: ایشان انصافاً با این حادثه غم‏ انگیز، با متانت و وقار و شکیبایى برخورد کردند. در تشییع جنازه، هنگام نماز، که به مرحوم نائینى تعارف کردند اقامه نماز کنند و... با اینکه شاهد بودم از دیدگانش اشک مى‏ ریخت، ولى تغییرى در حالاتشان و از نظر روحى مشاهده نکردم. دوم جلوگیرى از فتنه: مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانى، به گونه ‏اى در این حادثه مشى کردند که جلو هر گونه سؤ استفاده و فتنه ‏اى گرفته شد. چون سال پیش از این حادثه، در اربعین حسینى، بین هیأت هاى سینه زنى که از نجف به کربلا رفته بودند، با اهالى آن جا درگیرى‏ هاىی پیش آمده بود و چند نفرى هم از بین رفته بودند، به طور حتم اگر بعد از کشته شدن آقا زاده آقا سید ابوالحسن اصفهانى، دسته‏ ها و هیأتهاى سینه زنى به کربلا مى‏ رفتند. فتنه‏ اى دیگر به وقوع مى‏ پیوست.

     آقا سید مرتضى خلخالى، از اعاظم نجف، مى‏ گفت: «چند شب قبل از حادثه قتل، آقا سید ابوالحسن اصفهانى را در خواب دیدم؛ خدمت آقا سید ابوالحسن رسیدم و به ایشان عرض کردم: آقا! امسال، اربعین کجا برویم؟ ایشان در خواب به من فرمود: به زیارت من بیایید!»

     وقتى قضیه کشته شدن فرزند آقا سید ابوالحسن اصفهانى پیش آمد، چون مقارن با اربعین حسینى بود، آن سال، نه تنها نجفی ها به کربلا نرفتند که هیأتهاى اطراف هم، براى سر سلامتى، خدمت آقا سید ابوالحسن آمدند. هم فتنه‏ اى پیش نیامد و هم خواب، تعبیر شد.

//bayanbox.ir/id/4278656726013433444?view

     در «دُرج عقیق» آمده است:


     یکی از اساتید بزرگوار و از شاگردان مرحوم آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی و آیت الله العظمی نائینی درباره شیوه تقریر نویسی در حوزه آن روزگار نجف بیان می فرماید:

    در حوزه نجف معمول این بود که کسى در سر درس چیزى نمى‏ نوشت. شاگرد، سخن استاد را به دقّت گوش مى‏ داد و در ذهن مى‏ سپرد و پس از درس آنچه را که فهمیده بود و از درس برداشت کرده بود، به روى کاغذ مى‏ آورد. به نظر من، این شیوه شیوه خوبى است و از شیوه نوشتن در سر درس، که در برخى از حوزه ‏ها رایج است، بهتر است. زیرا ممکن است همه مطالبى را که استاد بیان بکند، فرد تند نویس، به روى کاغذ بیاورد، ولى بعد مقصود را نفهمد و متوجّه نشود که استاد در پى تبیین چه مسأله ‏اى بود. امّا تقریر پس از درس، مسلم چیزى است که شاگرد به آن رسیده و فهمیده است و این بسیار ارزش دارد. علاوه بر این روش، که واقعاً شاگرد را مى‏ پروراند و قوّه استنباط را در او تقویت مى‏ کرد، روش دیگرى هم براى بهتر فهمیدن درس بود و آن این که: پس از درس، شاگردان برجسته و خوش فهم و کسانى که دور دوم شرکت آنان در درس بود، مطالب استاد را براى دیگر شاگردان تقریر مى‏ کردند. مثلاً مرحوم آیة الله خویى، درس مرحوم کمپانى را تقریر مى‏ کرد. این شیوه بسیار عالى بود که متأسفانه اکنون در حوزه‏ ها معمول نیست.